تبليغاتX
ــخــطــ ــسـوــمــ
دیدین تا حالا گوسفند رو چطو میکشونن ببرن قربونی کنن؟!

دقیقا" اینجانب رو به اون وضعیت فوق المشروح آوردن نمایشگاه کتاب !!

نه حوصله اش هست

نه اشتیاقش

نه مرخصیش

نه حتی کتاب دلخواه!!

 

(آیکون گلوی باد کرده و چشای قرمز)

+ نوشته شده در پنجشنبه 1391/02/21ساعت 11:38 توسط خط سوم

 

مشت هاش رو جلوی من گرفته

 ــ میگه کدوم دستمه؟

میترسم حقه بزنه

با شک زل میزنم تو چشاش

نمیشه هر دو تا دستش پوچ باشه

این "قانون بازیه" !!

میدونم

 

+ نوشته شده در جمعه 1391/02/15ساعت 18:40 توسط خط سوم |

 

شاید الان درست یادم نیاد اما خنکی آبی که هراسون ازش زبون میکشدم رو دیگه نمیتونم انکار کنم

میومد کنار آب و به بهونه پر کردن ظرفهاش هی معطل میکرد

از من نمیترسید

شایدم خوب میدونست که هر چیزی ممکنه بهش آسیب برسونه بجز من که برای دیدن اش با این همه اشتیاق هر روز تا نزدیک دیوار سنگ چین باغ همه خطر نزدیکی به منطقه ممنوعه ام - که سال گذشته لاشه خونین ماده زخمیمو کنارش جا گذاشته بودم- رو بجون میخریدم  

میدید منو که از پشت بوته های درهم پیچیده و تیغ دار گـِویج (زالزالک) بهش زل زدم و خیره به خیرگی چشمای سیاه و پر سرمه اش هر حرکت اش رو نگران دنبال میکردم

گاهی که سرخوشانه چیزی زبر لب زمزمه میکرد و یه دفعه ایی ریز ریز میخندید از لای لبای نازک و صورتیش دندونای سفید و نامرتبش معلوم میشد و باز من فقط نگاه بودم و ...

و شاید بازم یادم نیاد که ...

داره برا دختر کوچولوش میوه پوست میگیره همون نگاه سربه زیر و دوس داشتنی همون مهربونی و همون لبخند ریز ... نسبت خیلی دوری با یکی از بستگان مادری داره که چندین سال یکبار به مناسبت هایی منزل همین فامیل مشترک میبینمش و هر بار که میبینمش دلم میخواد برم جلو وازش بپرسم هنوزم از نگاه خیره و حریص یه "گرگ نر" نمیترسه - هرچند که ناگفته پیداست هر اتیکتی میشه بر پیشانی پرسنده همچین سوالی چسبود از معتقد به تـناسخ تا هموسـکس و ترنس سـکس و خل و دیونه و ....الخ –

اصلا" چه اهمیتی داره ... ها؟!

 

+ نوشته شده در جمعه 1391/02/01ساعت 20:55 توسط خط سوم |

 

برای اضطراب کلماتــــــ

و برافروختگی گونه هایـــــ  

برای همـه بی تابیـــــ

و پیچش و تاب اتــــــ

 

بر منـــــ

زخمی ست کهنـهـــ

که همیشـهـــ

خون گـرم و تازه دارد

. . .

+ نوشته شده در شنبه 1391/01/26ساعت 15:34 توسط خط سوم |